
"مردي دختري سه ساله اي داشت روزي مرد به خانه آمد
و ديد دخترش گرانترين كاغذ زرورق
كتابخانه او را براي آرايش يك جعبه كو دكا نه
هدر دا ده است.
مرد دخترش را به خاطر اينكه زرورق را براي
آراستن يك جعبه بي ارزش هدر داده
تنبيه كرد و دختر كوچك آن شب با گريه به بستر رفت
و خوابيد.
روز بعد وقتي از خواب بيدار شد ديد
دخترش بالاي سرش نشسته و
آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است.
مرد تازه متوجه شد كه آن روز روز تولدش است
و دخترش زرورق ها را
براي هديه تولدش مصرف كرده است.
او با شرمندگي دخترش را بوسيد و جعبه را
از او گرفت و درب آن را باز كرد.
اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است.
مرد دوباره به دخترش پرخاش كرد كه جعبه خالي هديه نيست
و بايد چيزي درون آن قرار داده مي شد.
اما دخترك با تعجب به پدر خيره شد
و به او گفت :نزديك به هزار تا بوسه
در داخل جعبه قرار داده است تا پدر هر وقت دلتنگ شود
با باز كردن جعبه يكي از اين بوسه ها را مصرف كند..
مي گويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خود داشت
و هر روز كه دلش مي گرفت
درب آن جعبه را باز مي كرد و به طور عجيبي آرام مي شد. "
"هديه كار خو د را كرده بو د."
**********************************************************************************************************
**********************************************************************************************************
زندگي زيباست دوست من
اگر باور نمي كني , لحظه اي را تصور كن كه
آدامست مي پرد توي گلويت , نفست مي گيرد و صورتت سياه مي شود
و حس مي كني الان است كه بميري داغ ميشوي و همه جاي تنت
را عرق سردي مي پوشاند
دستت را به هر چيز كه نزديكت باشد چنگ ميزني و چشمانت از
حدقه مي زند بيرون آنوقت كسي مي زند به پشت , " گرومب " و همان تكه
كوچك آدامس از حلقومت مي پرد بيرون و بعد ,
با تمامي وجودت نفسي عميق ميكشي
و اگر ذره اي احساس داشته باشي حس مي كني كه
زندگي چقدر زيباست ...
عشق زيباست دوست من
وقتي خسته از كار مي آيي خانه
همسرت , يك ليوان چاي داغ برايت ميريزد
و يك ليوان هم براي خودش
چاي را كه مي خواهي بخوري , قند پيدا نمي كني براي خوردن و همسرت ,
با دست جلوي دهانش را ميگيرد و مي گويد : واي , قند نداريم ...
و تو مي خندي و مي گويي : - چاي تلخش خوشمزه تره و
وقتي هر دو چاي تلخ مي خوريد و تو با صداي بلند مي خندي , همسرت انگشتش
را مي گذارد روي لبت و مي گويد :
... - هيس ، دخترمون تازه خوابيده
تنهايي زيباست دوست من
مثل همان لحظه اي كه توي اتاقت تنها نشسته اي , و آدامست را باد مي كني
آنقدر كه اندازه يك بادكنك مي شود و بعد مي تركد و مي چسبد به تمام صورت
و تو خنده ات ميگيرد و آهسته لايه هاي نازك آدامس را از روي پوست صورتت ,
بر مي داري ...
مرگ زيباست دوست من لحظه اي را تصور كن كه نشسته اي روي صندلي
دستهايت را چين و چروك و غبار گذشت زمان پوشانده است
و قلبت , خسته از تپيدن , سرش درد مي كند
صداي خنده چند كودك از حياط خانه به گوش مي رسد
و تو با چشم هاي بسته , خواب روزهاي جواني ات را مي بيني
خواب مي بيني دوباره جوان شده اي و اين بار جواني ات با گذشته هم فرق مي كرد
هر قدمت , مثل پريدني مي ماند بلند و سبك چند قدم مي دوي و بعد ,
شناور و سبكبال , روي ابرها غلت مي زني ديگر ديسك كمر و تنگي
شريان , اذيتت نمي كند
و چشم هايت هم خوب , همه چيز را درك مي كند