
خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟
لینک ثابت نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 20:53 توسط شیما |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 19:31 توسط شیما |
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
"حمید مصدق"
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 3:15 توسط شیما |
گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان، کفش به پاکن و بیا.
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کنند.
پارسایی است در آنجا كه ترا خواهد گفت:
بهترين چیز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه ي عشق تر است.
سهراب سپهری
لینک ثابت نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 4:50 توسط شیما |

"مردي دختري سه ساله اي داشت روزي مرد به خانه آمد
و ديد دخترش گرانترين كاغذ زرورق
كتابخانه او را براي آرايش يك جعبه كو دكا نه
هدر دا ده است.
مرد دخترش را به خاطر اينكه زرورق را براي
آراستن يك جعبه بي ارزش هدر داده
تنبيه كرد و دختر كوچك آن شب با گريه به بستر رفت
و خوابيد.
روز بعد وقتي از خواب بيدار شد ديد
دخترش بالاي سرش نشسته و
آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است.
مرد تازه متوجه شد كه آن روز روز تولدش است
و دخترش زرورق ها را
براي هديه تولدش مصرف كرده است.
او با شرمندگي دخترش را بوسيد و جعبه را
از او گرفت و درب آن را باز كرد.
اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است.
مرد دوباره به دخترش پرخاش كرد كه جعبه خالي هديه نيست
و بايد چيزي درون آن قرار داده مي شد.
اما دخترك با تعجب به پدر خيره شد
و به او گفت :نزديك به هزار تا بوسه
در داخل جعبه قرار داده است تا پدر هر وقت دلتنگ شود
با باز كردن جعبه يكي از اين بوسه ها را مصرف كند..
مي گويند پدر آن جعبه را هميشه همراه خود داشت
و هر روز كه دلش مي گرفت
درب آن جعبه را باز مي كرد و به طور عجيبي آرام مي شد. "
**********************************************************************************************************
**********************************************************************************************************
زندگي زيباست دوست من
اگر باور نمي كني , لحظه اي را تصور كن كه
آدامست مي پرد توي گلويت , نفست مي گيرد و صورتت سياه مي شود
و حس مي كني الان است كه بميري داغ ميشوي و همه جاي تنت
را عرق سردي مي پوشاند
دستت را به هر چيز كه نزديكت باشد چنگ ميزني و چشمانت از
حدقه مي زند بيرون آنوقت كسي مي زند به پشت , " گرومب " و همان تكه
كوچك آدامس از حلقومت مي پرد بيرون و بعد ,
با تمامي وجودت نفسي عميق ميكشي
و اگر ذره اي احساس داشته باشي حس مي كني كه
زندگي چقدر زيباست ...
عشق زيباست دوست من
وقتي خسته از كار مي آيي خانه
همسرت , يك ليوان چاي داغ برايت ميريزد
و يك ليوان هم براي خودش
چاي را كه مي خواهي بخوري , قند پيدا نمي كني براي خوردن و همسرت ,
با دست جلوي دهانش را ميگيرد و مي گويد : واي , قند نداريم ...
و تو مي خندي و مي گويي : - چاي تلخش خوشمزه تره و
وقتي هر دو چاي تلخ مي خوريد و تو با صداي بلند مي خندي , همسرت انگشتش
را مي گذارد روي لبت و مي گويد :
... - هيس ، دخترمون تازه خوابيده
تنهايي زيباست دوست من
مثل همان لحظه اي كه توي اتاقت تنها نشسته اي , و آدامست را باد مي كني
آنقدر كه اندازه يك بادكنك مي شود و بعد مي تركد و مي چسبد به تمام صورت
و تو خنده ات ميگيرد و آهسته لايه هاي نازك آدامس را از روي پوست صورتت ,
بر مي داري ...
مرگ زيباست دوست من لحظه اي را تصور كن كه نشسته اي روي صندلي
دستهايت را چين و چروك و غبار گذشت زمان پوشانده است
و قلبت , خسته از تپيدن , سرش درد مي كند
صداي خنده چند كودك از حياط خانه به گوش مي رسد
و تو با چشم هاي بسته , خواب روزهاي جواني ات را مي بيني
خواب مي بيني دوباره جوان شده اي و اين بار جواني ات با گذشته هم فرق مي كرد
هر قدمت , مثل پريدني مي ماند بلند و سبك چند قدم مي دوي و بعد ,
شناور و سبكبال , روي ابرها غلت مي زني ديگر ديسك كمر و تنگي
شريان , اذيتت نمي كند
و چشم هايت هم خوب , همه چيز را درك مي كند
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 4:3 توسط شیما |

انگشتان پاهایم دوســت دارند سختی سنـــگهای ساحل را لمس کنند
پوست صورتم دوست دارد سردی نسیم ساحل آنرا نوازش دهد ![]()
و از این ســـــــرما روح در بدنم منبســــــــط گردد
چشمهایم دوست دارند به خورشیدی که دیگر جانی در بر ندارد ![]()
تا به نگاه مردهء من حتی به اندازهء یک نفس کشیدن
جانـــــی دوبــــــاره دهـــــد نگــــاه کننــــد![]()
دوست دارم صدفهای ساحل دریا کف پاهایم را خراش دهند
و قرمزی خونی را که از پایم جاری میشود را ببینم![]()
دریا به من آرامش میدهد.
ولی من چیزهایی دیگری را نیز میخواهم![]()
که در دریا پیدا نمی شود.
من یک دیوار میخواهم که از من فاصله نگیرد و بتوان به آن تکیه کرد![]()
بعد از تو به هر دیواری که تکیه کردم از من فاصله گرفت
دریا دیوار ندارد . . . . . من از دریا دیوار میخواهم![]()
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 22:44 توسط شیما |
زپشت میله های سردوتیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
دراین فکرم که دستی پیش آید
ومن ناگه گشایم پر به سویت
دراین فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زنان پوش بخندم
کنارت زندگی را از سر بگیرم ![]()
دراین فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 20:11 توسط شیما |
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛
و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود:
غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد .
و در ازايش چيزي ميداد.
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند .
و بعضي پارهاي از روحشان را.
بعضيها ايمانشان را ميدادند .
و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد .
و دهانش بوي گند جهنم ميداد.
حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام
و آرام نجوا ميكنم.
نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد.
ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت:
البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم
را نجات ميدهد.
اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند
و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد
كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و
توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد.
بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز
غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت.
فريب خورده بودم، فريب.
دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط
شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.
ميخواستم يقه نامردش را بگيرم.
عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم.
به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم
كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي
كه پيدا شده بود.
لینک ثابت نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 20:52 توسط شیما |
به آنانی التماس کن ![]()
که آوای قدم هایت رابر روی برگ های باران زده پائیزی می شنوند![]()
ودهانه کفشت را،که مانند بندبند دستانت دهان وانموده اند،دیده اند![]()
و لبخند پر شکوهت را در زمانی که خون می گریی ،دیده باشند![]()
غوغای خش خش برگان پائیزی، گویای تمام چیزهاست![]()
ای قاصدک !![]()
اگر قدرت پرواز داری و اگر جراُتش را نموداری ![]()
در آن لحظه که اشک وباران چشمانم برساحل سرنوشت می بارند![]()
به پرواز در آی![]()
![]()
![]()
![]()
لینک ثابت نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:1 توسط شیما |
.jpg)
عشق هرجا رو کند آنجا خوش است 
گر به دریا افکند دریا خوش است
گر بسوزاند در آتش دلکش است 
ای خوشا آن دل که در این آتش است
تا بینی عشق را ایینه وار 
آتشی از جان خاموشت برآر
هر چه می خواهی به دنیا نگر
دشمنی از خود نداری سخت تر
عشق پیروزت کند بر خویشتن 
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار 
تا بیابی جان نو خورشیدوار
عشق هستی زا و روح افزا بود 
هر چه فرمان می دهد زیبا بود
لینک ثابت نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 22:1 توسط شیما |
فرياد نزن اي عاشق من صدايت را درون قلب خود مي شنوم![]()
درد را در چهره ي عاشق تو با ذهن خود مي نگرم![]()
لینک ثابت نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 13:15 توسط شیما |

یه دختر کوری توی این دنیا نامرد زندگی می کرد .
این دختره یه دوست پسر داشت که عاشقه اون بود .
دختره همیشه می گفت اگه من چشامو داشتم
و بینابودم همیشه با اون می موندم.
یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشاشو بده .
وقتی دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره .
بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو.
پسره با ناراحتی رفت ویه لبخند تلخ بهش زد
و گفت: **مراقب چشمهای من باش**
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 20:38 توسط شیما |
(خواب وخیال، ویک مشت خاطره های گذشته و
یک سلسه اوهام آینده،رشتهء اتصال این دو زمان
حال است،این رشته به قدری کوتاه و غیر محسوس
است که حتی چشمان موشکاف از دیدن آن عاجز
است، رشتهء ضعیفی که از گذشته عبور کرده وبه آینده
می لغزد، چیزی به خاطر افزوده و از اوهام می کاهد)
لینک ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 17:0 توسط شیما |
هر رفتنی رسیدن نیست؛ اما برای رسیدن،راهی جز رفتن نیست.
لینک ثابت نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 15:37 توسط شیما |
اگر درياي دل آبیست...تويي فانوس زيبايش...
اگر آينه يك دنياست...تويي معناي دنيايش...
تو يعني دستهاي گل را....ز آن سوي افق چيدن..
تو يعني پاكي باران.... تو يعني لذت ديدن...
تو يعني يك شقايق ...به يك پروانه بخشيدن...
تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن.. .
تو يعني يك كبوتر را ز تنهايي رها كردن...
خداي آسمانها را... به آرامي صدا كردن...
تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن...
تو يعني باغي از مريم...تو يعني كهكشان بودن....
تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني...
تو يعني پيك آزادي....براي روح زنداني...
تو يعني در زمستانها... به فكر پونه افتادن...
تو يعني روح باران را...متين و ساده بوسيدن...
و يا در پاسخ يك لطف... به روي غنچه خنديدن...
اگرچه دوري از اينجا...تو يعني اوج زيبايي...
كنارم هستي و هر شب ... به خوابم باز ميآيي...
لینک ثابت نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 15:8 توسط شیما |
خدایا!
من در کلبهء فقیرانهء خود
چیزی رادارم
که تو در عرش کبریای خود نداری
من چون تویی دارم
وتو چون خود نداری
( امام زین العابدین)
لینک ثابت نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 15:0 توسط شیما |
شنيدم خسته ای ! بيزار از زمانه !
خسته از فريب ! زخم خورده از بديها ! آری..... شنيدم!
اما ديشب ... ديدم فرشته ای را که پيامی برای تو داشت فرشته ای با
لباس بنفش! چشمان آبی...
محو تماشايش شدم که ناگهان چنين گفت:
به اميد بيانديش ...به شقايق ... به سرخی رز قرمز... به سفيدی
برف ...به زلالی چشمه ... به سخاوت باران ...
به پاکی شبنم ...بهدرخشندگی خورشيد... تو از سیاهی ها گذر
خواهی کرد ... نور منتظرتوست ... تنها يک قدم ...
همت کن همت....
لینک ثابت نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 14:38 توسط شیما |
همه ی ما وارثیم وارث عذاب عشق
سهم آن کس بیشتره که شد خراب عشق
سوختن وفریاد زدنه اینه رمز و راز عشق
وقت از خود مردنه لحظهء آغاز عشق
لینک ثابت نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 13:30 توسط شیما |
غروب شد
خورشید رفت
هوا تاريک و سرد بود و آفتابگردان تنها
آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت
ناگهان ستاره ای چشمک زد
آفتابگردان سرش را پائین انداخت
گلها هرگز خیانت نمی کنند . . .
لینک ثابت نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 12:49 توسط شیما |
نگران شکست خوردن نباش![]()
نگران فرصتهایی باش که از دست میدی ٬ وقتی حتی سعی نمی کنی![]()
لینک ثابت نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 12:25 توسط شیما |
در يك نظر سنجي از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه جالبي به دست آمد از اين قرار
سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟
و كسي جوابي نداد ... چون
در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه؟ در آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه؟ در اروپاي شرقي كسي نمي دانست صادقانه يعني چه؟ در اروپاي غربي كسي نمي دانست كمبود يعني چه؟ در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني چه؟؟؟َ
لینک ثابت نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 12:14 توسط شیما |
حرفی را بزن كه بتوانی بنويسی...چيزی رابنويس كه بتوانی آن
را امضاء كنی...چيزی را امضاء كن كه بتوانی پايش بايستی
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 20:3 توسط شیما |
که چون اقرار کنند با روح وروانی سبک اتاقک مرز میان خود![]()
و او را ترک می کنند.![]()
![]()
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 19:48 توسط شیما |
زندگي با ل و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه ي عشق .
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود .![]()
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد .![]()
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد .![]()
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 15:49 توسط شیما |
لینک ثابت نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 15:35 توسط شیما |

